دلم برای نوشتن تو این خونه ی قدیمی تنگ شده

دلم برای بعضی پست هایی که نوشتم تنگ شده ... بگذریم که این اواخر اوضاع طوری شده بود که دیگه نوشتن آرومم نمی کرد و بد می نوشتم ...

امروز سوم مهر ماه . پاییز بدون مدرسه و دانشگاه . . .

اما من بزرگ شدم . عوض شدم . اونقدر که می بینم دیگه حتی آدم پارسالی هم نیستم . خوبه ؟

شاید آره . شاید هم به طور موقت دلم رو عصب کشی کردم تا راحت تر باشم !

 

میگم موقت چون دائم نمی تونم ... می دونم که برای من دائمی نمیشه ........

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 11:43 توسط نسترن |

دلم واسه این وبلاگ خیلیییییییییییییییییییی تنگ میشه .

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 0:52 توسط نسترن |

 

CLOSED

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 19:3 توسط نسترن

 

همیشه همه چیز رو انکار کردم

حتی الآن هم

حتی الآن هم دلایل واقعی جدایی رو به کسی نمیگم

ولی من می ترسم

خیلی هم می ترسم

من از جدایی می ترسیدم

برای همین همیشه انکار می کردم . همیشه تظاهر می کردم که حالم خوب هست . تا همین دو شب پیش با یکی از دوستهای مشترک حرف میزدم و طوریوانمود کردم که انگار ما یه زوج خوشبختیم . درحالیکه نیازی به این کار نبود

من همیشه انکار کردم

دردی که کشیدم

رنج

سختی

من ناراحتی هام رو انکار کردم

من خودم رو انکار کردم

حسی که داشتم

وقتهایی که می خواستم داد بزنم و بهش بگم این حق من نیست

من حتی اینجا از ترس قضاوت شدن حقیقت رو نمیگم

من وقتی ازم پرسیدن دلیلم برای جدایی چیه بازم انکار کردم . بازم دروغ گفتم . به همه

البته یه چیزهایی رو گفتم . چیزی که دیگه دردم نبود . بود هنوز ولی درد بزرگتر هم داشتم

یه دوست که اینجا رو میخونه و من رو می شناسه : آره حق با توئه . دارم به حرفی که زدی میرسم . هنوز دوستش دارم ولی واقعیت رو می دونی چیه ؟ مدتها بود که می دونستم باید ترکش کنم . می دونستم باید برم ... ولی می ترسیدم . همیشه میترسیدم که اگه اون نباشه من چیکار کنم . می ترسیدم چون این زندگی بود که برای خودم ساخته بودم . دلم میخواست فکر کنم بقیه اشتباه می کنند و ما دو تا تافته ی جدا بافته ایم .

حتی اونم منو نمی شناخت . من جلوی اونم نقاب داشتم . البته حماقت ها و دیوونگیهام رو هر کسی می تونه بفهمه . نوشته بودم که چقدر اون و نازنین خواهرم به هم شبیهند ؟

داشتم با نازنین حرف می زدم . بهش گفتم یه رابطه همیشه اونقدر که از بیرون به نظر میاد خوب نیست . چی بگم از تظاهر کردن های خودم ؟ می ترسیدم بقیه بفهمند که ما با هم چقدر مشکل داریم . می ترسیدم . از چی ؟ شاید از اینکه یه روز ببینم نیست . به بودنش نیاز داشتم . یه حالت وسواس گونه ی مسخره که باعث میشد فقط بخوام باشه . به هر قیمتی .

به کسی تمام واقعیت رو نگفتم . فقط یه دلیل رو آوردم . یه کم هم چرت و پرت گفتم تا مثلا کسی نخواد از تمام واقعیت سر در بیاره . می خواستم انکار کنم . باز همین رو می خواستم . یه چیزی رو گفتم و در آخر نازنین گفت خوبه که به این نتیجه رسیدی . اون لحظه دلم می خواست یه لحظه باهاش صادق باشم و بهش بگم این بزرگترین چیزی بود که باید من رو دور می کرد ولی من این کار رو نکردم . با اینکه من حقیقت رو می دونم . با اینکه می دونم دلیل اون کار و عوارضش تو زندگیمون چیه . 

یه چیز دیگه اینکه فکر جدایی از اون بود نه من

واقعیت همینه و شاید کلمه ها فرق می کردند ولی من عین احمقها تا آخرین لحظه خواستم یه رابطه که خیلی وقت بود تموم شده بود رو نگه دارم .

بگم چی ؟ بگم اینقدر بچه و نادون بودم که حقیقتی رو که همه می فهمیدند رو هم نمی فهمیدم ؟ یه بار سودی یه حرفی بهم زد و گفت مرلین هم همینطوره . گفتم من نمی فهمم سودی . اصلا تشخیص نمیدم . من خیلی بچه بودم . هنوزم هستم .

چرا واقعا ؟ تو زندگی اتفاقات مختلفی واسه خونواده ام و بعدها در ارتباط با مرلین افتاد ولی من همیشه در حالت انکار به سر می بردم . همیشه خواستم بگم که نه . فلان موضوع من رو ناراحت نکرده . نه فلان مسئله باعث نشده که من ته دلم نگرانی و ناراحتی داشته باشم .

من یه دروغگوی بزرگم

دیروز به مرلین همین رو گفتم . گفتم که من شیرین ترین دروغ ها رو خودم به خودم گفتم . گفتم بهش که دروغ هام رو دوست داشتم ... جوابم یه لبخند بود . یه لبخند به تمام حماقتم

اون به خیال خودش به من لطف کرده . بارها و بارها به خیال خودش به من لطف کرده . نمیگم آدم بدیه . نه اصلا . سر همین جریانات یه کاری کرد و حرفی زد که تا ته وجودم سوختم . من این رو انکار کردم . من ابتدایی ترین چیزهایی رو که یه زن می خواست رو انکار کردم . من حتی اینم انکار کردم که چه احساسی داشتم . برعکس بهش هیچوقت ناراحتیم رو نگفتم . بهش نگفتم چه حسی کردم . منی که ادعا داشتم که همه ی احساسم رو باید بگم تا بدونه

خیلی وقته که دارم وانمود می کنم

خیلی وقته که دارم انکار می کنم

خیلی وقته که وقتی میخوام جدا بشم و دور باشم میگم نه . و بیشتر محبت می کنم

چون می ترسیدم از آینده

هر چیزی که ترسیدم سرم اومد . بس نیست ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 11:9 توسط نسترن |

چند بار نوشتم و آخرش هم پاک کردم ؟

همه چیز عوض شده . دیگه اینجا آه و ناله کردن و غر زدن تعطیل !

شاید مسخره است ولی دلم می خواست حتی رنگ و فونت نوشته هام رو هم عوض کنم .

زندگی من هیچوقت ملایم و ساده نبود . خودم رو تو موقعیت هایی انداختم که دخترهای دیگه اطرافم این کار رو نکردند . بگم جسارت داشتم ؟ یا خریتم بود ؟ به هر حال ... از وقتی خودم رو شناختم کسی رو دوست داشتم . اوایل می گفتم میام و می نویسم که چی شد و من چه احساسی داشتم و چه اتفاقاتی افتاد . راستش دلم می خواست شاید اینطوری باعث بشه حداقل یه دختربچه اینطور ماجرایی واسش پیش نیاد . میدونم خیلی خود تحویل گرفتن بود که فکر کنم کسی با شنیدن اینکه یه علاقه دوران کودکی باعث شد من به اینجا برسم ، مثلا متحول بشه و یا مانع از این بشه که یه دختربچه همین علاقه رو مثل من تجربه کنه و اون پسر همیشه جلوی روش باشه ... البته من هیچوقت در ظاهر مشکلی نداشتم . همیشه به نظر می اومد که هیچ ناراحتی ندارم

من تو اتاقم بارها با مرلین دعوام شد . تابستون امسال تا مرز دیوونه شدن رفتم و شاید توی پست هایی که نوشتم اون فشار بیش از حد روم معلوم باشه . من عاشق خواهرم هستم ولی باورتون میشه بگم تابستون به قدری من مشکل داشتم و اون درگیر مسائل زندگی خودش بود که حتی همدیگه رو درست و حسابی هم ندیدیم ؟!

هیچ کس از خونواده ی من هیچوقت نفهمید که بین من و مرلین چقدر اوضاع بد بوده . تا همین چند شب پیش داشتم نقش بازی می کردم . اما حالا دیگه همه واقعیت رو به همه گفتم . دیگه قصر رویایی خوشبختی نسترن جلوی چشمهای همه خراب شد . گریه کردم . دیوونه بازی در آوردم . خودم رو تو خونه حبس کردم . ولی همه چیز از امروز عصر عوض شد . راه سختی دارم . من بهش معتادم . اعتراف سختیه ولی واقعیت اینه که اونقدر تو زندگیم دوستش داشتم که احساس دیگه ای داشتن برام خیلی مشکله . با اینهمه بریدم .

دلایلم قانع کننده است . درسته که همه چیز همونطور اتفاق افتاد که حدس می زدم

اول از همه من بودم که متهم شدم . من " نتونسته " بودم زندگیم رو حفظ کنم . مرلین که کم بود ، بقیه هم نقصیر کارهای اون رو به گردن من انداختند . ولی همه چیز اونقدر ها هم که فکر می کردم بد نبود . حداقلش اینه که خونواده ام حتی اگه شده لفظی ولی گتند که حمایتم می کنند . هرچند که بدون این موضوع هم دیگه نمی تونستم بمونم . دیگه نمیشد ...

جنگیدم . عذاب کشیدم . حتی باید بگم عشق بی قید و شرطی نداشتم . منم یه آدمم . طاقتی دارم و یه آستانه تحمل . تصمیمی گرفتیم که مدت ها قبل باید عملی می کردیم . این به نفع هر دومونه . دوران جدایی رو هم هر کدوممون به نوعی خواهیم گذروند . من به شیوه ی خودم و اونم به شیوه ی خودش .

چند وقت بود که خودمم می دونستم داغون دارم میشم . زیر بار این فشار . دونستن چیزهایی که کسی نمیدونه من میدونم . فهمیدن دلیل خیلی چیزها . بالا بردن اطلاعات خودم در مورد این زندگی و مشکلاتش ... اگه بگم تو چه وضعیتی موندم و وانمود کردم که همه چیز عالیه و ما همدیگه رو دوست داریم و بهش ابراز علاقه میکردم و به روی خودم نمی آوردم که چه حسی دارم و اون چیکار کرده ... من خودم رو گول می زدم . شیرین ترین دروغ ها رو خودم به خودم گفتم .

دیشب داشتم فیلم عشق ممنوع از جِم رو نیگاه می کردم . صحنه ای که نهال به مهند (پسرعموش که عاشقش هست ولی مهند با نامادری نهال رابطه پنهانی داره و این درحالیه که پدر نهال یعنی عموی مهند در حقیقت حق پدری به گردن مهند داره)

خلاصه اینکه دیشب نهال به مهند برگشت گفت : تو خیلی خوبی مهند . این رو درحالی در نظر بگیرید که خود مهند میدونه چه آدم عوضی ای هست . وقتی اینو شنیدم ، مسخره است که بگم گریه ام گرفت ؟ برام مثل این بود که یکی حماقت خودم رو بذاره جلوی چشمام و بگه نگاه کن ! تو اینی ! تو هم مثل نهال یه دختر احمق و ساده لوح هستی !

حالا با همه تلخی که واسم داره باید جدا شم . کاری که باید خیلی وقت پیش انجام می دادم ولی می خواستم ثابت کنم که همه چیز برای ما طور دیگه ای خواهد شد .

لجبازی احمقانه ای بود . من ته دلم با خودم مهربون نبودم وگرنه نمی موندم تا اونقدر اذیت بشم . من دلم یک عاشقانه ی طولانی میخواد . آروم ولی طولانی ... با اینهمه دیگه نمیخوام تو زندگیم عجله کنم . مدتها قبل وقتی کیان از زندگیم رفت باید این کار رو می کردم . نباید سریع می افتادم تو رابطه دوباره با مرلین . بعد هم که ماجراهای سعید پیش اومد و باز دوباره برگشت به مرلین ... خیلی احمق بودم ؟ من عشق خونواده ام رو همیشه داشتم . ولی نیازی داشتم که من رو به طرف مرلین کشوند . فکر می کردم اون کسیه که می تونم بهش تکیه کنم ، برام مهم نبود بقیه من رو چقدر قوی می دونند اون مردی بود که بهش اعتماد داشتم . هنوزم فکر می کنم که اون می تونه بهترین مرد دنیا باشه . هنوز بیشتر از همه قبولش دارم . هنوز دوستش دارم . ولی احمقانه است که خودم رو نابود کنم . من زنی نبودم که اون می خواست . بلد نبودم سکوت کنم . یه تیکه تو کتاب "آمده بودم با دخترم چای بخورم " هست که میگه من هنرپیشه ی خوبی نبودم . نمی تونستم وقتی شوهرم از فلان بازیگر زن تعریف میکنه یا باهاش شوخی می کنه لبخند بزنم و بهشون شیرینی تعارف کنم . نمی تونستم نقش بازی کنم و اون کار جدیدش رو به من تقدیم کنه ... من همونم . منم لیلی ِ اون کتابم .. یا شهرزاد ... به یه نوع دیگه با کمی پس و پیش کردن صحنه های کتاب ... شاید جمله هاش رو اشتباه نوشتم ولی تقریبا همین هست .

حالا هم دیگه داستان زندگی ما تموم شد . همیشه انگار می دونستم که تا آخرش نمیتونم ادامه بدم . چند روز پیش با یکی از دوستام حرف می زدم دیدم اونم همینطوره ... یکی از دوستهای مرلین زیر status ای که نوشته بودم ، واسم کامنت گذاشته بود حرفهای دل منو میگی ... دلم میخواست بهش بگم تو هوای شهر انگار چیزی هست که حال و روز همه مون این شده ...

امروز غرورش رو به بدترین شکل شکوندم . ته دلم راستش به خاطر این کار ناراحتم ولی هیچ تغییری تو زندگی مون نمی داد . اینطوری بهتره . خواستم یه بار اگه دعوامون میشه واقعا از حرفم منظور داشته باشم . میخواستم جای همه ی اون قضاوت های مردانه ای که عذابم داد این بار کاری کرده باشم . به عمد واسش sms فرستادم و چیزی نوشتم که می دونستم محاله عصبانی نشه . عصبانی شد ... جاتون خالی یه دعوای درست و حسابی هم همونجا داشتیم درسته که الآن ته دلم ناراحتم ولی این یه تلافی بود . من زیاد هم زن آرومی نیستم . درواقع از مرلین که بپرسید بهتون میگه که چه دل پر دردی از دست این بنده ی گناهکار داره

باشه عزیزم . تو پاک و معصوم . تمام اشتباهات رابطه هم به عهده ی من . بهت گفتم اشتباه کردم و حالا هم تاوانش رو خودم میدم .

دیگه اسمی از جناب همسر نمی بریــــــــــــــــــــــــــــم !


اعتراف می کنم که اون اینقدر هم سیاه که من نشون دادم نیست . به نظرش نگه داشتن حرمت مردانگی و ناموسش هست که ازم برای کسی بد نگه . اما خودم بارها و بارها قضاوت هاش رو شنیدم و می دونم . تا حدی هم قبول دارم چون با خواسته و انتظار اون خیلی فاصله داشتم . اما همینه که هست  دلم یه مدت دور بودن از همه ی آشنایان رو میخواد ... همین

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:49 توسط نسترن |

 

شب یلدا موندم خونه . خودم تنها ... اون مهمونی رو نرفتم . نشستم گریه کردم ، فیلم دیدم ، تلفنی با مامان اینا و نازنین حرف زدم . هیچ چیزی هم به کسی نگفتم ... صدام رو هم خیلی شاد و پر انرژی گرفتم . دو روز بغض داشتم . می رفتم کارهای بیرونم رو انجام می دادم ولی برای اینکه گریه نکنم رفتم و آجیل خریدم . هی نشستم تخمه خوردم . هی تخمه خوردم . نصفه شب از گلو درد بیدار شدم ... فعلا هم با اجازه تون سرما خوردم . صدام هم گرفته ولی خودم این صدا رو دوست دارم . برای نازنین و دختر کوشولوی نازش هم همینطوری کادو گرفته بودم با چند تا سوغاتی که مال خیلی وقت پیش میشد واسشون بالاخره فرستادم که شنبه به دستشون رسید در واقع من اصلا از تنهایی هدیه خریدن واسه بقیه خوشم نمیاد ، خوشم نمیاد که نه .. راستش برای تنها کسی که میتونم مطمئن باشم لباسی که می خرم بهش میاد و اندازه اش هست ، نازنینه ... حتی واسه مامان هم هیچوقت لباس خودم به تنهایی نمی خرم . کیف ، روسری و شال و اینجور چیزها ... اما مشکل اصلی واسه آقایون خریدنه ! اصلا نمی تونم لباس بگیرم . مسئله اینجاست که اونها هم این رو فقط قبول دارند در عوض میتونم خوراکی های باب طبعشون رو بگیرم ، یا چیزهای مردونه ... البته گاهی هم که حوصله نداشته باشم و تو مودش نباشم هیچی نمی گیرم ! پزیاد دوست ندارم از این روزها بنویسم ... میدونم جدایی قطعیه . دوست ندارم احساسات این روزها رو بعدها بخونم .

امشب بعد از چند روز با هم تلفنی صحبت کردیم . این چند روز اگر هم مجبور می شدیم به خاطر بعضی مسائل حرفی هم بزنیم با sms های کوتاه کارمون رو پیش می بردیم ...

عصر زنگ زده بود . منم گوشیم رو سایلنت کرده بودم و خوابیده بودم ، بعد از بیدار شدن هم دیگه یادم نبود درستش کنم ... اومدم تو اتاق دیدم داره زنگ می زنه ، میس کال و sms اش رو هم دیدم ولی فرصت خوندنشون رو دیگه نداشتم ... می خواست یه موضوعی رو باهام هماهنگ کنه ... بگذریم که چقدر عصبانی شده بود و فکر می کرد از عمد جوابش رو ندادم ( تا حالا این کار سابقه نداشته ولی فکر کنم با این اوضاع بینمون در این چند وقت فکر میکنه نباید جوابش رو هم بدم ... ) صدام به خاطر همون سرماخوردگی گرفته بود و اون انتظارش رو نداشت ... پرسید "خواب بودی ؟" گفتم نه . گوشیم سایلنت بود الان اومدم توی اتاق دیدمش ... گفت "پس چرا صدات ... گریه کردی ؟" گفتم نه . دوباره عصبانی شد ... بهش گفتم سرما خوردم . باور نکرد . ( چرا شما مردها فکر می کنید باید هنوز گریه می کردم ؟ ) اون لحظه به تنها چیزی که فکر نمی کردم این مسائل بود ... باز گفتم که سرما خوردم و دیگه خدا رو شکر تمومش کرد و رفت سر همون کاری که داشت ...

بعدش هم یه چند تا sms و دوباره زنگ زدن و ... تموم شد .

تموم میشه

تموم میشه و من هنوز به کسی نگفتم ... از اونم خواستم نگه ... تو اوج کارها و درسام هستم ... نمیتونم واسش زیادی وقت بذارم . نمی تونم این ترم رو از دست بدم . فعلا تنها چیزی که دارم درسمه


فقط یه چیز رو میدونم . اونم اینه که حوصله ی این روابط رو دیگه ندارم . امروز هم با یکی بد حرف زدم ... حقش بود ؟ نمی دونم ... جدا نمی دونم

شاید از بعضی جنبه ها بهتر بشه ولی واقعیت اینه که من حوصله ی دردسر جدید ندارم

دیگه از نمایش هم خسته شدم . میخوام به همه بگم که داریم جدا میشیم ... تا حالا از حرف های دیگران از اینکه دیگه نتونم موقعیت گذشته ام رو خیلی جاها داشته باشم می ترسیدم ولی حالا ... الان میدونم که دیگه برای همیشه همه چیز تموم شده

دیشب یه ذره هم نخوابیدم . البته که الان فرصت خوابیدن هم ندارم ولی خوشحالم . یه جورایی آرومم ... آینده می دونم که خیلی بازی ها تو آستینش داره ... فقط اینکه جدا امیدوارم بتونم از پس همه روزهای آینده بر بیام ...

خدایا کمکم کن . کمکم کن خدایا . خواهش می کنم

سایت seemorgh.com مطالب جالبی داره . کوتاه و مفید . برعکس نوشته های من دوست داشتید بهش سر بزنید من که بعضی مطالبش رو واقعا دوست داشتم

مثلا : میزان خواب بعد از ظهر ها باید بین ۱۰- ۲۰ دقیقه باشه و بین ساعت ۱-۳ بعد از ظهر ... اگه شخص بیش از ۲۰ دقیقه بخوابه خوابش عمیق میشه و بعد از بیداری گیج میزنه ( ظاهرا میزان قبلی که مشخص کرده بودند ۲۶ دقیقه بوده که این گزارش در مورد نتایج جدید محققان بحث می کرد )

آشپزی هاشم ای بد نبود هرچند که بنده فقط بلدم دستورالعمل آشپزی رو بخونم و همیشه بقیه با این تجسم کردنم مشکل داشتند مثلا الآن بنده دو ساله که میخوام پای سیب درست کنم و هنوز !

کلا خوشم !

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 10:12 توسط نسترن |

 

نمی فهمم چه مرگم شده

نمی فهمم

می دونم . این اتفاقات . این حرفها . این ...

همه چیز کم کمجمع شده و حالا داره خودشو نشون میده

من کیم ؟

یه آن به سرم زد بیام اینجا رو واسه همیشه ببندم . نمی دونم شاید . شاید یه روز بیام ببندمش ...

یه جمله تو کتاب بامداد خمار بود ... وقتی محبوبه داشت همه وسایل خونه اش با رحیم رو با چاقو پاره میکرد . نوشته بود : انگار بخت خفته ی خودم بود ...

شاید این روزها منم هوس کردم یه چیری رو از هم بدرم . پاره کنم

 شب زنده داری های پشت سر هم . بحث ها . همون آدمهایی که هر کاری دلشون خواست باهام کردن . همون عوضی ها . همونا ...

شب یلدا واسم خاطره ی خوبی نداره ...

خدایا یعنی یه روز میشه این آدمها و خاطره هاشون دیگه تو زندگی من نباشند ؟

مرلین زنگ زد ... خبری که بهم داد بدتر داغونم کرد ... به خیال خودش به فکر منه ... سرم گیج میره ... دلم یه خواب راحت میخواد ... یه خواب طولانی و آروم . امشب حوصله ی این مهمونی رو ندارم ... ولی مجبورم که برم . با حالت تهوع و این خستگی کوفته شدن بدنم باید برم مهمونی . امشب من حال خندیدن دارم مگه ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 18:5 توسط نسترن |

حذف شد

اصلا دوست ندارم بیام و این روزها بنویسم چمه ... ترجیح میدم این روزها رو بعدا به یاد نیارم

من دلم می خواست به یکی تکیه کنم و بذارم کس دیگه ای به جای من بارم رو بکشه اما حالا می بینم که فقط خودم میتونم این کار رو کنم

دیشب تمام مدت حرفهای فلانی تو ذهنم تکرار میشد . فقط یه جمله : ازش متنفرم . میدونم که حماقتش بعدها نشونش خواهد داد ولی موضوع اینه بعضی آدمها فقط بلدند حرف بزنند

ازش بدم میاد که اینقدر ادعا و آدم مزخرف و مسخره ای هست .

خدایا کمکم کن تا حال این فلانی رو بگیرم ... البته با روش خودم . میخوام بعدا جلوش نشونش بدم چه جایگاهی داره . فقط همین . ازش خیلی بدم میاد ...

امروز دلم می خواست با سودی حرف میزدم ... این چند وقت اتفاقاتی افتاده بود که ازش دلخور بودم و دیگه هیچ کاری باهاش نداشتم ولی امروز دلم میخواست باهاش حرف میزدم ... شایدم بهتر شد که با هم رابطه ای نداشتیم ... آره . شاید ... آخریها واقعا تحمل حرفها و اداهاش واسم سخت بود ... خیلی سخت

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 20:44 توسط نسترن |

کلا به این نتیجه رسیدم :

من خودآزاری شدید دارم !

وقتی میدونم هر چیزی چه عکس العملی داره ... !


با خودم لج می کنم یا با ... ؟

البته می دونم ... آخر ِ همه چیز رو میدونم . فقط موندم که من این وسط ... !

دلم واسه شهر و دیار مادری و فامیل مادری یه لحظه تنگ شد !!!!  البت* که جرات پدرمان را نداریم که برویم به آن شهر یا حتی انرژی بفرستیم که بخواهیم تلفنی صدایشان را بشنویم . هی ! همین هفته ی قبل بود که مورد لطف مادربزرگ نازنینمان و ترکش های صحبتشون قرار گرفته بودیم !

* نکته ی مهم :دقت کنید که این البت هست نه البته

این روزها دلمان خیلی چیزها میخواهد . اما بیشتر از هر چیز یه خواب راحت از سر شب تا صبح فردا ... خدایا حتی همین که تا نیم ساعت دیگه هم بخوابم ازت ممنون میشم

مشکل اینجاست وقتی ساعت از یک می گذره ترس نخوابیدن واسم زیاد میشه . خوش به حال آنانکه امشب و شب های دیگر بی خیال فکر دنیا و کارهای این روزهایشان با وجدانی آسوده !!!! راحت میخوابند ... ( اصلا هم مخاطب خاص نیست ! نه اصلا !

خوش به حالت که پیش خودت وجدانت اونقدر راحت هست که الآن راحت بخوابی . منم باید همین کار رو کنم ...

امروز دلمان می خواست این را روی wall مان بنویسیم :

وقتی حقیقت رو می دونی ...
گوش دادن به دروغهای طرف مقابل
چقدر لذت بخشه !

یا این یکی :

درد دارد وقتی؛
همه چیز را می دانی
و فکر می کُنند نمی دانی
و غصّه می خوری که می دانی
و می خندند که نمی دانی ...

نتیجه آخر : هیچ کدام را ننوشتیم ! چون تو می خوانی و می فهمی . چون دیگران می خوانند و حدس میزنند ! چون فعلا طاقت حرفهای خاله زنکی آن دیگران را نداشتیم . چون این روزها شدم کبکی که سرش رو کرده زیر برف ! من کجای این بازی ام ؟ میخوام بدونم : کی چی می دونه ؟

راستی یه چیزی : فکرش رو که می کنم می بینم این وسط دروغی نبوده ... فقط ... حیف اینجا هم نمی تونم بگم . به تو هم همینطور . شاید یه روز ... یه روز بگمشون بالاخره ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 1:9 توسط نسترن |

میخوام خیلی سریع یه چیزهایی بنویسم و برم

سعی میکنم جدا از همه چیز زندگی کنم . ترس هست . نگرانی از آینده هست . خیلی چیزها که باعث میشه ذهنم درگیر باشه . به خصوص یه ترس جدید ... وقتی یکی سراغش رو می گیره من گیج میشم باید به آدمها چی بگم ؟ مرده شور این فضولی و ادبتون ! رو ببرن !!!!

از آدمهای خاله زنک بدم میاد . احتمالا جناب دکتر هومن الآن با توجه به صحبت های پریروزمان سوژه از بین حرفهای بنده ی سراپاتقصیر پیدا کردن ! آخه مرد هم اینقدر خاله زنک ؟

خودم رو مشغول می کنم ... سرگرم کار تا فکر نکنم ... ولی همیشه هست ... یه غمی هست . هنوزم هست . نمیخوام بهش بال و پر بدم ولی میدونم هست . نمی تونم به هیچکس ِ هیچکس بگم جریان چی بوده و هست . کاش میشد یه جا می رفتم و همه ناراحتیم رو می ریختم بیرونن

این روزها یاد تابستون می افتم ... یاد ِ نازنین خواهرم ... به قدری درگیر مشکلات و مسائل خودمون و پنهون کردن بحث ها از بقیه بودم که حتی نتونستم درست و حسابی خواهرم رو ببینم  اونم مسائل زندگی خودش رو داشت . گرفتاریهای خودش رو . ولی راستش الآن عذاب وجدان دارم که تابستون اینقدر از خونواده ام دور بودم ... شاید بشه گفت تو مهمونی ها فقط کنارشون بودم .

دلم نذری پختن میخواد . با آداب و از این مدل شلوغ ها . میدونم باید هفته های قبل دلم میخواست ، اونموقع هم می خواستم ولی نشد  حتی مادربزرگ و عمه خانممان هم که نذری داشتند ما بعدا خبردار شدیم و فقط واسه تزئین کمک دادم ... دلم از این خونه قدیمی ها میخواد . شلوغی ... امسال تاسوعا و عاشورا یاد بچگی هام افتاده بودم ... اونجایی که می رفتیم و اون شلوغی و صفای زندگی اون مدلی که ما چند بار در سال تجربه اش می کردیم ... نمیتونم در مورد اون شهر کوچیک بیشتر بنویسم ولی دلم میخواست می نوشتم که من هنوز هم تاسوعا و عاشورا یاد خونه ی احمدآقا می افتم . یاد اون بازی ها و دور هم جمع شدن هامون . یاد محمد آقا و گوسفند کشتنش برای پختن نذری ... برای اون دیگ ها که تا صبح به نوبت بیدار می موندند . دلم مسئولیت اون روزها رو میخواد ...

منم دیوونه ای بودم ها ! الآن یاد یه خاطره افتادم ... دیوونگی که نمیشه گفت بیشتر تلخه ... حتی جدا از تلخ بودنش شهامت یه دختربچه رو بیشتر داشت ... شهامت به سبک دیوانگی ( آه کشیدن

اون سالی که دست حسام سوخت ... چقدر وحشتناک بود ... چه روزهایی

یا از درخت بالا رفتن خودم و همبازی کودکی هام  که البته بنده با این جون دوستی و صد البته ترسو بودن موندم چطوری داشتم از درخت بالا می رفتم ؟

امسال تاسوعا رفتم نشستم خونه مادربزرگم ... هر کی اومد و رفت من از جام تکون نخوردم  البته که این کار از من بعید که نه جزو محالات بود ! آخر شب دیگه آخرین مهمونها هم داشتند می رفتند که به من گفتن نسترن میخوای بمون  که البته بنا به دلایل فلانی مادربزرگ گفتند نه دیگه باید بره به فلانی برسه و اونم ببینه ...

یه چیز درگوشی : تازگیها فهمیدم اصلا از شوهر عمه ی دومی خوشمان نمی آید ! دلایل هم قانع کننده است ...

رفتیم فلانی را دیدیم . حرف زدیم . اصلا هم بحثی نداشتیم ! حالا هم دلمان خانه ی مادربزرگ و سکوت ِ دور از هیاهو بودنش را نمی خواهد اصلا ! اصلا هم دروغگو نیستیم !

یه اتفاق اونقدر تکرار میشه . اونقدر تو ذهنت بهش فکر می کنی که حتی فکر تموم کردنش بهت در عین ترس و هزار تا چیز دیگه یه آرامش فکری بهت میده . البته که میدونم باید با چه حرفهایی روبرو بشم و چه چیزهایی بشنوم ولی واقعیت اینه که من ته دلم آرامش داشتم ... این چیزی بود که چندین ماه بود از خدا میخواستم . حتی نوع اتفاق افتادنش . کاش می تونستم حرفهای دلم رو اینجا بنویسم ولی اینا رو هیچ جا نمی تونم بگم . هیچوقت نمیخوام تمام واقعیت رو بگم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 19:42 توسط نسترن |

مطالب قدیمی‌تر